شاهدخت سرزمین ابدیت
مرا به عاطفتی گرم و خوش پناهی نیست مگر روی به سوی تو اورم... مادر تو ارامی مانند اسمان و خورشیدی در میان داری که بر جهان دل من گرما می بخشد تو ارامی مانند دریا با موج هایی نوید بخش اما تا ان زمان که دل من نشکند ان زمان است که طوفانی پر از اندوهی چه شب ها که شانه هایت مرحم اشک هایم هست چه شب ها که با نام تو تنها دلم ارام می گیرد تو مانند یک کوه پایداری که بران تکیه می زنم می شکنی اما دم بر نمی اوری و دوباره می ایستی شجاع بودن در نترس بودن نیست تو می ترسی و با همه وجود مرا از اتش وامی رهی می خروشی و طوفان می شوی اما شبها برای خستگی شانه هایت تنها خود می گریی و خدا عشق تو زلالترین و پاکترین عشق هاست دوستت دارم چون وجود داری...مادر
پ.ن: یه عکس خیلی قشنگ واسه این پست داشتم ولی به لطف بعضیا همه جا فیلتره...

